با آمدن فصل تعطيلی مدارس بسياری از خانواده ها دست پاچه در تدارک برنامه های تابستانی برای فرزندانشان هستند که مبادا روز و حتی ساعتی از اين ايام به بطالت بگذرد و در کنار ش برنامه مسافرت می چينند برای ديدن آن چه تا به حال نديده اند و يا حتی ديده اند، اما اين شيوه زندگی در تمامی ايران نيست، قدم به کوچه پس کوچه های روستا که ميگذاری با توجه به تعطيلی مدارس کودکانی را می بينيم که محکومند به گذران سه ماه تعطيلی که هيچ برنامه تازه و مفيدی. تکرار، کلمه ای که مترادف با تابستانی است برای کودکان معصومی که پدرشان هزينه سنگين مسافرت را ندارد، توان خريد کولر را هم ندارند پسر مجبور است در گرمای تفتيده تابستان کوچه پس کوچه های روستا را در نوردد. بگردد و بگردد تا تابستان لعنتی بگذرد، ای کاش همچنان تاريخ و علوم و اجتماعی از بر می کرد، هر 12 ماه را درس می خواند و تعطيل نميشد، شب هنگام وقتی تلويزيون را روشن می کند (اگر تلويزيون داشته باشند) بايد طنزهای تلويزيونی نه چندان بامزه را خوب نگاه کند، که در نهايت بتواند ادای بامشاد و اردل را خوب در بياورد، مثل خشايار با مهارت تمام بتواند بکوبد توی مخ دوستش، يا سريالهای تلويزيونی ای را نگاه کند که طبق معمول يکی را ميکشند و تا آخر سريال دنبال قاتل می گردند، انگار در دنيا هيچ فيلمی از زندگی و زيبايی و عشق و اميد نساخته اند.
در اينجا، در پايتخت هم که متوليان امور خبر از برنامه ريزی برای اوقات فراغت ميليونها دانش آموز می دهند، که طبق معمول کودک روستايی از روزی که چشم بر دنيا گشود، طعم تلخ بی مهری و بی عدالتی را چشيده است و بهره ای از اين برنامه را نمی برد حال، کودکی که تعطيلات تابستانی را اينگونه طی ميکند، با چه توان روحی و روانی ميخواهد از مهرماه پشت ميز مدرسه بنشيند؟ چند وقت پيش در يکی روستای شمالی (نه روستاهای زاهدان، جيرفت، بندرعباس و جاسک و... ) از نوجوانان 13 يا 14 ساله در مورد آرزوهايش سوال ميکردم، بزرگترين آرزويشان دور شدن از آن فضا و مهاجرت به شهرهای بزرگ مثل تهران و مشهد و... بود.
عدم توجه به بخش کشاورزی و دامداری و عدم احساس مسئوليت متوليان امور ثبت به رفاه روستائيان و نيز عدم توجه به ايجاد اشتغال در روستاها از طرق ايجاد صنايع توليدی کوچک و بزرگ، عدم ايجاد تنوع در زندگی روستائيان و.... باعث شده که روستاهای ما بتدريج خالی از سکنه شده و نيز سبب گرايش بخش عمده جوانان روستايی به اعتياد شده است.
توزيع نابرابر بودجه های فرهنگی و ورزشی و تخصيص بودجه های هنگفت به شهرها، باعث شده کودکان و نوجوانان روستاييی محروم از هر گونه امکانات ورزشی باشند.
کودک روستايی در تناقض وحشتناک بين زندگی خود با آنچه از طريق گسترده ترين رسانه جمعی نگاه ميکند و يا در روياهايش تصور ميکند، دست و پا ميزند، فقر و فلاکت در روستاها بيداد ميکند، کودک روستا در حسرت ابتدايی ترين امکانات رفاهی مانده است، کودک روستايی محروم است، محروم از همه چيزهای خوب دنيا و... حال سمينارها و همايشهای گوناگون برگزار کنيد و ميزگردها ترتيب دهيد که چرا ماکودک کار و خيابان داريم؟ روستا زيباست، صداقت روستايی، طبيعت زيبای روستا، هوای لطيف، آدمهای خوب و مهربان روستا، نگاههای پر معنای کودک روستا، و... همه و همه بايد تلنگری باشد برای متوليان امور که به تبعيض ها و بی عدالتيها پايان دهيد. به روستاها هم توجه کنيد.
علی اکبر اسمعيل پور