محبوبه حسین زاده
می گويد:" بچه ها آروزهايتان را بنويسيد و به شاخه های اين درخت وصل کنيد". حامد با ذوق و شوق دنبال خودکار می رود و در گوشه ای از حوض وسط پارک می نشيند و آرزويش را می نويسد:"آرزو دارم در آينده معلم شوم" و سپس آرزويش را به شاخه های درخت وصل می کند. پسر ديگری می گويد:" ولی من هيچی نمی نويسم چون هنوز به آروزی پارسالم نرسيدم". پسر را می شناسم؛ همان پسری بود که می گفت: "هيچ کدوم از ما به هيچ کدوم از اين آروزها نمی رسيم "...
می گويد:" بچه ها آروزهايتان را بنويسيد و به شاخه های اين درخت وصل کنيد". حامد با ذوق و شوق دنبال خودکار می رود و در گوشه ای از حوض وسط پارک می نشيند و آرزويش را می نويسد:"آرزو دارم در آينده معلم شوم" و سپس آرزويش را به شاخه های درخت وصل می کند. پسر ديگری می گويد:" ولی من هيچی نمی نويسم چون هنوز به آروزی پارسالم نرسيدم". پسر را می شناسم؛ همان پسری بود که می گفت: "هيچ کدوم از ما به هيچ کدوم از اين آروزها نمی رسيم "...
***
روز اول مهر است. روز بازگشايی مدارس و شادی و هياهوی دانش آموزان. بايد برای رسيدن به مقصد از روی پل عابر پياده بگذرم. در همان ابتدای پل، پسر کوچکی با چهره ای خواب آلود و لباس هايی مندرس روبروی يک باسکول قديمی بر روی پل چمباتمه زده و منتظر مشتری است. می گويد:" ۱۰سال دارد و فقط تا کلاس دوم درس خوانده است "... امروز روز اول مهر است و در حياط کوچک و محقر انجمنی در کوچه پس کوچه های شوش، بساط جشن و شادی برپاست ... جشن برای شروع مهر کودکانی که تمام طول روز پسران شان به کار در کارگاه های تاريک، جمع آوری زباله و يا دستفروشی می گذرد و روزهای دختران شان در خانه های محقر خود به بسته بندی جوراب و پاک کردن سبزی و قند شکستن... و کودکانی که در اين انجمن غيردولتی روزی دو ساعت می توانند کودک باشند و درس بخوانند و يا حتی بازی کنند.
مادری به همراه دخترش وارد دفتر انجمن می شود و از مسئول آنجا می خواهد که دخترش را نيز ثبت نام کنند. می گويد" اين بچه الان ۹سالش شده و هنوز مدرسه نرفته" و انجمن هم ديگر جايی برای آموزش کودکان بيشتری ندارد... آنجا همه می دانند اين کودکان، شناسنامه ای ندارند تا بتوانند در مدارس عادی ثبت نام کنند؛ فرقی هم نمی کند که افغان باشند و يا حاصل ازدواج دختران ايرانی با مردان افغان و يا حتی دارای پدر و مادری ايرانی. در اين محله کودکان حتی اگر ايرانی هم باشند به دليل اين که مجبور به کار هستند، فرصتی برای درس خواندن در مدارس عادی ندارند و در اين انجمن با روزی دو ساعت درس خواندن سواد ابتدايی می آموزند....اين کودکان در پاسخ به همان سوال کليشه ای " می خواهيد در آينده چکاره شويد" پاسخ می دهند" آرزو داريم در آينده ...." و چقدر اين آروزها برايشان دست نيافتی به نظر می رسد... و پسری ديگر پوزخند می زند و می گويد:" هيچ کدوم از ما به هيچ کدوم از اين آرزوها نمی رسيم"...
***
۱۶مهر است و روز جهانی کودک. در طول يک سال چندين روز به مناسبت های مختلف به نام کودکان نامگذاری شده ولی روزی که فقط به نام کودک باشد، روزی است در هفته دوم خردادماه. در ايران اين روز جشن گرفته نمی شود و به جای آن، روز ۱۶مهر که يکی از روزهايی است که به نام کودکان نامگذاری شده، جشن گرفته می شود. گفته می شود "به احتمال زياد، اين روز به مناسبت بازگشايی مدارس که در اکثر کشورهای جهان در روزهای آخر شهريور و ماه مهراست، جشن گرفته می شود".
امسال در اين هفته جشن هايی از سوی سازمان های غيردولتی گرفته شد برای کودکانی که فقط کودک ناميده نمی شوند بلکه نام کار و خيابان را نيز هميشه با خود يدک می کشند. کودکانی که پشت چراغ قرمزها، درون اتوبوس، مترو، در پارکها و خيابانهای شهر، در شلوغی و هياهوی بازارو... می دوند و به تمنا می خواهند که از آنان چيزی بخريم و کودکانی که بزرگترند و در کارگاه ها و يا زيرزمين توليدی های تاريک، ساعت ها مشغول به کارند با کمترين دستمزد و بدترين شرايط کار؛ کودکانی که گويا در برنامه ريزی های دولتمردان فراموش شده اند...
***
در جشنی که در پارک بهاران شوش برگزار شد، به سختی می شد باور کرد اين کودکان، در پايتخت ايران اسلامی زندگی می کنند. کودکان کار، کودکانی که بيشتر آنها لباسهايی کهنه و حتی پاره و خاک آلود بر تن داشتند و نمی دانستند امروز را به چه مناسبت جشن گرفته اند برايشان. به سمت ايستگاه های موسيقی، کاردستی، نقاشی و ...حمله ور می شدند. بر سر تکه ای چوب حصير و کاغذ که بتوانند با آن بادبادک بسازند، دعوايشان می شد و کودکانی هم بودند که حتی کفش به پا نداشتند و به محض رسيدن به پارک، به سمت بادبادک نيمه تمام کودک ديگری حمله ور می شدند تا بتوانند آن را لحظه ای به سمت آسمان بگيرند. کودکی با صدای بلند گريه می کرد. می گفت " خانوم اين اولين بادبادکم بود، می خواستم بره تا اون بالاها". و تو می ماندی و گريه های کودکی که لحظه ای کودک بودنش را کودک ديگری به يغما برده بود.
در ايستگاه نقاشی که وضع از اين هم غم انگيزتر بود و کودکان حتی نمی توانستند با رنگ های گواش که به آنان داده بودند، چطور بايد بر پارچه سفيد نقاشی بکشند. فقط خط هايی کج و معوج می کشيدند و آن يکی با ذوق صورت دخترکی را که کودکی بزرگتر و شايد هم مرفه تر!!! نقاشی کرده بود، خط می کشيد.
در ايستگاه گريم اما، کودکان با اصرار می خواستند بر صورت آنان هم نقاشی هم کشيده شود. پسری آمده بود و می خواست که بر صورتش پرچم ايران بکشم:"از همون پرچم هايی که وقتی ميرن آزادی فوتبال نگاه کنند، روی صورتشون می کشند.خيلی خوب بکش می خوام روی همه اينها رو با اين پرچم کم کنم". ۱۲ساله بود و در يک توليدی کار می کرد. به محض تمام شدن پرچم، با غرور، صورتش را به ديگر کودکان نشان داد و بلافاصله صفی از کودکانی تشکيل شده بود که آنان هم فقط پرچم ايران می خواستند.
اين کودکان، کودکان اين سرزمين اند. کودکان ايران اند. نهادن نام کودک کار و يا کودک خيابان، از کودکی آنان نمی کاهد. کودکند و حق دارند کودک باشند. کودکند و طبق ماده ۲۲پيمان حقوق کودک که اتفاقا ايران نيز آن را پذيرفته است، بايد از آموزش های ابتدايی رايگان برخوردار باشند. کودکند و طبق قطعنامه ۱۲۸سازمان جهانی کار، از هر گونه کار دشوار منع شده اند. آنها کودکند...
***
و آروزهای کودکان بر شاخه های درخت تکان می خورند." آرزو دارم مادرم زودتر خوب بشه و ديگه مريض نباشه"؛ "آرزو دارم زود بزرگ بشم و بيشتر به خانواده ام کمک کنم"؛ "آرزو دارم کار نکنم"؛"آرزو دارم درسم رو تا آخر بخونم"...
فردا خيلی دير است... برای کودکان فردا دير است...آنها کودکند و امروز احتياج به حمايت های ما دارند... فردا خيلی دير است..
نمی گردانمت بر پهنه های آرزويی دور
نمی رقصانمت در دودناک غير اميد
ميان آفتاب و شب برآورده است ديواری زخاکستر سحر هر چند
دو کودک بر جلوخان سرايی مرده اند اکنون
سه کودک بر سرير سنگ فرش سرد
و صد کودک به خاک مرده مرطوب (۱)
۱. احمد شاملو
مرکز فرهنگی زنان - زنستان
http://herlandmag.org