Download Persian Font

 

 

    English Site
HOME ارتباط با ما طراحان سايت ديگر سايت ها گالری عکس فعاليت ها

اخبار

درباره ما

تحقق حقوق كودك نياز

 به مساعدت همگاني دارد

پنجشنبه 9 شهریور 1385
صمد بهرنگی ؛ دوست خوب بچه ها

امروز نهم شهریور است روزی که صمد به موجهای ارس پیوست . معلمی که دوست بچه ها بود و در آن زمان که صحبتی از پیمان نامه نبود اما وی به عنوان دوستدار حقوق کودکان دغدغه کودکان روستایی و محروم را داشت در الدوز و کلاغها ؛ پسرک لبوفروش ؛ 24 ساعت در خواب و بیداری و ... به پدیده های کودک آزاری ؛ کودکان کار ؛ کودکان خیابانی و ... پرداخت .صمد در طول عمر کوتاهش همواره در روستاهای محروم آذربایجان به کودکان می آموخت که چگونه با اهریمن فقر و جهل مبارزه کنند
افسوس که عمرش کوتاه بود و مرگ ؛ مجال آگاهی بخشی بیشتر به کودکان محروم را از وی گرفت و ادبیات او درواقع دریچه ای بود به روی کودکان در وضعیت دشوار این سرزمین .
آنچه در پی می آید قصه ای است از بیشمار قصه های او و برای کودکانی که همواره او دوستشان می داشت و برایشان به واقع از جان مایه گذاشت .

samad.jpg
● پسرك لبو فروش

چند سال پيش در دهي معلم بودم. مدرسه ي ما فقط يك اتاق بود كه يك پنجره و يك در به بيرون داشت. فاصله اش با ده صد متر بيشتر نبود. سي و دو شاگرد داشتم. پانزده نفرشان كلاس اول بودند. هشت نفر كلاس دوم. شش نفر كلاس سوم و سه نفرشان كلاس چهارم. مرا آخرهاي پاييز آنجا فرستاده بودند. بچه ها دو سه ماه بي معلم مانده بودند و از ديدن من خيلي شادي كردند و قشقرق راه انداختند. تا چهار پنج روز كلاس لنگ بود. آخرش توانستم شاگردان را از صحرا و كارخانه ي قاليبافي و اينجا و آنجا سر كلاس بكشانم. تقريباً همه ي بچه ها بيكار كه مي ماندند مي رفتند به كارخانه ي حاجي قلي فرشباف. زرنگترينشان ده پانزده ريالي درآمد روزانه داشت. اين حاجي قلي از شهر آمده بود. صرفه اش در اين بود. كارگران شهري پول پيشكي مي خواستند و از چهار تومان كمتر نمي گرفتند. اما بالاترين مزد در ده 25 ريال تا 35 ريال بود.
ده روز بيشتر نبود من به ده آمده بودم كه برف باريد و زمين يخ بست. شكافهاي در و پنجره را كاغذ چسبانديم كه سرما تو نيايد.
روزي براي كلاس چهارم و سوم ديكته مي گفتم. كلاس اول و دوم بيرون بودند. آفتاب بود و برفها نرم و آبكي شده بود. از پنجره مي ديدم كه بچه ها سگ ولگردي را دوره كرده اند و بر سر و رويش گلوله ي برف مي زنند. تابستانها با سنگ و كلوخ دنبال سگها مي افتادند، زمستانها با گلوله ي برف.
كمي بعد صداي نازكي پشت در بلند شد: آي لبو آوردم، بچه ها!.. لبوي داغ و شيرين آوردم!..
از مبصر كلاس پرسيدم: مش كاظم، اين كيه؟
مش كاظم گفت: كس ديگري نيست، آقا... تاري وردي است، آقا... زمستانها لبو مي فروشد... مي خواهي بش بگويم بيايد تو.
من در را باز كردم و تاري وردي با كشك سابي لبوش تو آمد. شال نخي كهنه اي بر سر و رويش پيچيده بود. يك لنگه از كفشهاش گالش بود و يك لنگه اش از همين كفشهاي معمولي مردانه. كت مردانه اش تا زانوهاش مي رسيد، دستهاش توي آستين كتش پنهان مي شد. نوك بيني اش از سرما سرخ شده بود. رويهم ده دوازده سال داشت.
سلام كرد. كشك سابي را روي زمين گذاشت. گفت: اجازه مي دهي آقا دستهام را گرم كنم؟
بچه ها او را كنار بخاري كشاندند. من صندلي ام را بش تعارف كردم. ننشست. گفت: نه آقا. همينجور روي زمين هم مي توانم بنشينم.

August 2006
بايگانی
عضويت در خبرنامه

 

تهران - خيابان خرمشهر (آپادانا) - شهيد عربعلي (نوبخت) - كوچه دهم - پلاك 26 - زيرزمين غربي

تلفن 2-8735591، فكس 8735591

Best Site Screen  Size : 1024×768

Powered by Gardoon - Movable Type 2.661 - XML